سرزمين جبهه ها يادش بخير

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام به همه دوستان خوبم ‏؛ اميدوارم كه حال همه شما خوب باشه و درپناه حضرت حق زندگي خوبي داشته باشيد ؛


 

تازه اين وبلاگ ما تو پرشين بلاگ به همت اين دوست خوبمون آقا شهاب به يه نوايي رسيده بود كه موتورپرشين بلاگ ياتاقان زد و مجبورشدن موتورشو پياده كنن من هم كه تو اين مدت كوتاهي كه تو پرشين بلاگ بودم خيلي اذيت شده بودم تصميم گرفتم به پارسی بلاگ   اسباب كشي كنم ؛‏تازه اسباب کشی کرده بودم و و داشتم وسايلم رو تو خونه نو ميچيدم که ديدم دوباره موتور پرشين بلاگ راه افتاده راستش دلم نيومد اينجا رو رها کنم اينکه از اين به بعد مطالبم رو هم اينجا مينويسم و هم يه کپی هم از اين مطالب تو پارسی بلاگ ميزارم تا اگه يه موقع بلای سر پرشين بلاگ اومد سر ما بی کلاه نمونه  حالا ببينم اين پارسي بلاگ چطوره و چه گلي ميخواد به سر ما بزنه ؛ البته قرار شده اين شهاب جون دوباره زحمت بكشه و همه اون كارهايي كه تو پرشين بلاگ برا ما كرده بوده دوباره تو پارسی بلاگ انجام بده ؛ خوب بگذريم بريم سر اصل مطلب امروز ميخوام يه داستان از جبهه براتون بگم اميدوارم كه قابل استفاده براتون باشه ؛


 

 


 

طرف معلم بود و ميگفت تازه اعزامش كرده بودن به جبهه كه تو يه شب تابستاني گرم قرار شد با يه پسر 14 _‏15 ساله نوبت پاسشون باشه و تا صبح تو سنگر ديدباني نگهباني بدن ، ميگفت رفتيم تو سنگر و با پسرك تو سنگر نشسته بوديم و يه نيم ساعتي گذشت كه ديدم پسر در كلمن يخي كه تو سنگر بود رو باز كرد و با كمال پررويي دستش و كرد تو كلمن و يه تكه يخ در آورد و شرو ع كرد به گاز زدن يخ ، راستش خيلي بهم برخورد آخه ما بوديم و هواي گرم جنوب و يك كلمن يخ كه همه بايد از اون استفاده ميكرديم ولي گفتم خوب اون بچه است به روش نياوردم يه نيم ساعتي گذاشت دوباره پسرك دستش و كرد تو كلمن و همون عمل تكرار شد بازم به رو خودم نياوردم تا دفعه سومي كه اين كار و تكرار كرد ديگه صداي خورد شدن يخ زير دندانهاي پسر عين پتك تو سرم ميومد داشتم خودم رو آمده ميكردم كه بگم اين چه كاريه ولي هنوز لب از لب باز نكرده بودم كه پسر گفت :«خودم ميدونم كار زشتيه ولي تو يه انفجار پرده ديافراگمم پاره شده و بر اثر پاره شدن بد جوري سينم ميسوزه دكترها هم گفتن براي ترمميش بايد منو اعزام كنن به خارج منم ديدم تو اين وضعيت كه مملكت تحريم و وضعيت اقتصادي خرابه اگه بخوان منو اعزام كنن به خارج كلي ارز بري داري براي كشور اينه كه تصميم گرفتم تا بعد جنگ يه جوري با اين درد سر كنم  الان هم ناچارم هر نيم ساعتي يه تيكه يخ بخورم كه كه سوزشش كم بشه »‏ ؛ صحبتهاي پسرك بدجوري زد تو برجكم اون كجا بود و ما كجا بوديم ديگه صداي يخ برام لذت بخش شده بود و بدجوري ار افكار قبل خودم پشيمون . 


 

سرزمين جبهه ها يادش بخير


 

كربلاي جبهه ها يادش بخير



شهدا را ياد کنيد با ذکر صلوات

خدا مارو بکشه

التماس دعا 

يا علی

 

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام عليکم ؛ راستی که : سرزمين جبهه ها يادش بخير ؛ كربلاي جبهه ها يادش بخير ؛ و من الله التوفیق و علیه التکلان ؛ اشهد ان علیا ولی الله

tayebeh

سلام...مطلبتون خيلی عالی بود...راستی لوگوی زيباتون هم مبارک باشه انشاالله...پيروز باشيد...التماس دعا...يا زهرا

moltamese doa

سلام.. ما رو هم دعا کنيد دوستان ياسر اشراقی...

علي شايق

سلام// دوست عزيز ببخشين من تا امروز نمی تونستم باز کنم وبلاگمو واسه همين اومدم معذرت خواهی به خاطر دير جواب دادنم نمي دونم چرا تو اين مدت نمي تونستم باز کنم وبلاگم و قسمت پيامها رو اميدوارم اين حقير رو عفو کنين// اين داستانت رو با يه داستان از سيد جواب خواهم داد منتظر باش بعد از سلسله مباحث توبه يه داستان طلب من // يا حق امام حسن مجتبی عليه السلام پشتيبانتون

غریبه

سلام ...مطلبت تکان دهنده بود .بعضی مواقع اون چيزی که مبينيم با واقعيت چقدر فرق داره.اميدوارم خدا به همه ما چشم بصيرت عطا کنه.يا حق....التماس دعا

كميل

اللهم عجل لوليك الفرج ... سلام ... ممنون كه سر زدين و تذكر دادين ... راستش چون پرشين قات زده بود گزينه حذف كامنت از صفحه پاك شده بود نمي تونستم پاك كنم و اين دوتا مطلب نامناسب و شرم آورو نديده بودم شرمنده از آقا و هر كسي كه اون مطالبو ديد ... حقيقتا شرمندم ... درضمن من دو سه بار تاحالا براتون كامنتا گذاشتم ولي بعد از ارسال اررور ميده ... ما اينجا نيايم كجا بريم اخوي ؟ هم اسم وبلاگتون هم مطالبش حالام كه تصوير آرامش بخش و دوست داشتني شهيد امير حاج اميني وبلاگتونو يه صفاي ديگه اي داده ... التماس دعا ... و من الله توفيق ... باولايت تا شهادت ... ياعلي

hoda

سلام.ياد باد ان روزگاران ياد باد...دستتون درد نکنه که هر وقت به اينجا سر ميزنم تازه ميشم.اما دلم اب شد از بس که از نوای زيبای وب شما توصيف شنيدم ولی نميدونم چرا من نميتونم فيض ببرم و صداش رو ندارم.التماس دعا

Paniz

سلام... گاهی وقتا اينجور قصه ها بهمون ياد ميدن که توی مواردی که ديديم قبل از اينکه فکر بد به ذهنمون راه پیدا کنه مسأله رو توی ذهن خودمون توجيه کنيم... راستی اين جمله <خدا ما رو بکشه> شما که تکيه کلامتون شده يه کم برام جای سواله و به نظرم بحث برانگيز...اگرفرصتی دست داد در پی پاسخ خواهم بود...التماس دعا...ياعلي

موزه مركزي شهدا

باسلام خسته نباشيد حاجی می خواستم بدونم اين بنر بالای صفحه را چه جوری بايد در وبلاگ قرار داد ممنون مي شم كمك وراهنمايي كنيد يا علي

عــــــــــاشوراييان

سلام دادش.....بابا باز که منو شرمنده کردی.... باور کن الان عرق شرم ، شُر شُر از پيشنونيم داره می‌چکه! بابا اينقدر منو تحويل نگير .....ما رو چوب‌کاری می‌کنی‌ها‌! باور کن که یه مدت سیستمم قاط زده بود..... نتونستم جوابت رو بدم ...... هنوز کامل درست نشده .....انشاءالله اگر خدای شهداء بخواد ياور پارسی بلاگ رو هم استاد می‌کنم //خدا منو زودتر از تو بکشه.... يا با هم بکشه که عدالت برقرار بشه.....خدای مهدی فاطمه نگهدارت