داريم ميريم مهمونی شهدا ؛ شما نميخواييد تو اين مهمونی با ما همسفر بشيد؟
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام به همه دوستان ؛ انشاالله که حال همگی خوب باشه و در پناه حضرت حق سربلند و موفق باشيد ؛ يه معذرت همين اول کاری به همه اون بزرگوارايی بدهکارم که بزرگی ميکنن و به اينجا سر ميزنن ولی اينجا يه مقدار دير به روز ميشه ببخشيد ديگه از شهدا نوشتن و در خدمت اونها بودن سعادتی که به همين راحتی ها دست نميده دعا کنيد برامون تا اين توفيق رو بهمون بدن و بتونيم تو اين راه خدمت کنيم ؛

مطلب بعدی که لازم ميدونم يه توضيح راجع به اون بدم مهمانی شهدا ست مهمانيکه شهدا بچه های مسجدالرضا(ع) رو دعوت کردن. دوباره اين توفيق نصيبمون شده تا سال نومون رو سر سفره شهدا آغاز کنيم و سال جديد رو با نون و نمک اين ملکوتيان آغاز کنيم و پيمانی مجدد با اونها ببينديم برای سالی ديگر تا توفيق بهمون بدن تا يک ساله ديگه هم بتونيم در خونه ارباب ومولای اين بزرگواران گدايی کنيم و خادمی اين بيت رو بکنيم . مناطقی که به زيارت ميرم شامل ماطق ذيل هست : دوکوهه ، دشت عباس ، فتح المبين ، شوش ، فکه ، ميشداغ ،‌بستان ، سوسنگرد ، هويزه ، دهلاويه ،‌طلائيه ،‌ اهواز ، خرمشهر، شلمچه ، آبادان، اروند ؛ هر کی دوست داره تو اين مهمونی همسفرمون باشه از دو طريق ميتونه عمل کنه اول اينکه به سايت مسجدالرضا(ع) مراجعه کنه و از طريق اين سايت ثبت نام اوليه رو انجام به بقيه کارها بصورت خودکار توسط خادمين مسجد انجام ميشه و راه دوم هم مراجعه حضوری و تماس تلفنی  با دفتر مسجد هست که آدرس و تلفن مسجد رو در ذيل خدمتتون عرض ميکنم ؛ انشالله که خداوند توفيق خدمتگزاری به تمامی شما ميهمانان شهدا رو نصيبمون کنه و تو اين سفر بتونيم با شما همسفر باشيم ؛

نشانی مسجدالرضا (ع) : خيابان خرمشهر ،‌خيابان شهيد عشقيار ، ميدان نيلوفر

تلفن :۸۷۶۴۳۸۰

ببخشيد خيلی پر حرفی کردم ولی يه خاطره از شهدا هم هست که حيفم مياد اينجا براتون نگم اميدوارم خوشتون بياد.

 

ميگفت تازه اورکتم رو خريده بودم نو نو بود ده هزار تومن پول هم تو جبيش بود اون روز صبح تو پادگان دوکوهه انداختم رو دوشم و رفتم سمت حموم جزء آخرين نفرها بودم اورکت رو ميخی که بيرون حمومم زده بودن گذاشت و رفتم وقتی برگشتم خبری از اورکتم نبود چرا يه اورکت رنگ رو رفته رو ميخ کناری بود ولی اون اورکت کجا و اورکت من کجا  چون هوا سرد بود اورکت رو پوشيدم و رفتم سمت ساختمانهای خودمون ديگه تا دم غروب عصابم خرد بود که چرا اينطور شد نزديک غروب بود تو اتاقم نشسته بودم بارون شديدی هم ميومد که ديدم صدام ميکنن وقتی دم در رسيدم جووون نورانی رو ديدم که تا حالا نديده بودمش جونی نورانی با يه دست لباسی خاکی که حالا ديگه زير بارون خيس خيس شده بود و يه کيسه مشکی که زير بغلش بود وقتی منو ديد گفت :آقا مرتضی ؟؟؟ گفتم آره خودمم جوون گفت آقا تو رو خدا منو ببخش صبح اورکتم و کنار اورکت شما آويزون کرده بودم و موقع رفتن اشتباه اورکت شما رو برداشتم وقتی به مقرمون رسيدم ديدم اشتباه برداشتم الانم گردانمون داره ميره عمليات ديدم اگه الان نيارم ديگه ميمونه. از مقر گردانشون تا جايی که ما بوديم يه چيزی حدود ۱۰ کيلومتر راه بود بهش گفتم خوب لااقل اورکت رو میپوشيدی که خيس نشی گفت نه امانت شايد راضی نبودی بهش گفتم اين کارا رو ميکنی شهيد ميشی ها نگاهی کردو خنديد و خدا حافظی کرد و رفت . چند روز بعد وقتی داشتيم پيکر مطهر شهدا رو جا بجا ميکرديم چشم به پيکر مطهر پسر خورد و گلوله ای که باعث شهادت پسر شده بود اون جون که از چهرش هم معلوم بود دفعه اولی يه مياد جبهه رفت و مهمون آقا شد و من هنوز اسير ماديات دنيا ....؛      روحش شاد و راهش پر رهرو باد  



شهدا را ياد کنيد با ذکر صلوات

التماس دعا 

خدا مارو بکشه

يا علی