نبايد حرف امام زمين بماند (۱)
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

بسمه تعالی


سلام



با تشکر از همه دوستانی که لطف کردن و با پياماشون منو مورد لطف قرار دادن قبل از اينکه مطلب امروزمو بنيسم دو تا مطلب ميخواستم عرض کنم : اوليش اينکه اين دوستايی که زحمت ميکشن به کلبه درويشی ما سر ميزنن و اين کنتورو هی ميبرن بالاتر از همين اول بسم الله باهشون شرط کنم اگه کامنت نذاريد شهيد نميشيدا حالا از ما گفتن بود پس فردا اگه شهيد نشديد نگيد فلانی دعا کرد ما شهيد نشيما مقصر من نيستم اونموقع ، خلاصه که گفته باشم پس فردا یه موقع گله نکنيد از ما و اما دومين مطلب اينکه تو ماه رجب هستيم از همه دوستا مخصوصا اونهايی که الان تو جمع ما هستن ولی قرار شهيد بشن عاجزانه التماس ميکنم اگه يه موقع رفتين اون بالا بالا ها مارم دعا کنيد از خدا بخاييد که اين روسياه حقيرم بپذيره خلاصه اينکه ما رو از دعای خيرتون فراموش نکنيد ؛ ولی مطلبی که ميخووام بنويسم راجع به حاج همت، سردار رشيد سپاه اسلام حاج محمد ابراهيم همت ، فقط چون مطلبش يه مقدار زياد بود تو دو قسممت تقديم حضورتون می کنم ، واي خيلی پر حرفی کردم ، نه ؟؟ ببخشيد ديگه تازه کاريم و نديد بديد بايد يه جوری خودمونو مطرح کنيم ديگه شما به بزرگواری خودتون ببخشيد .



نبايد حرف امام زمين بماند


از همه لشكرِ حاج همت، تنها چند نيروي خسته و ناتوان باقي مانده. امروز هفتمين روز عمليات خيبر است. هفت روز پيش، رزمندگان ايراني، جزاير مجنون را فتح كردند و كمر دشمن را شكستند. آنگاه دشمن هرچه درتوان داشت، به كار گرفت تا جزاير را پس بگيرد؛ اما رزمندگان ايراني تا امروز مقاومت كرده اند. همه جا دود وآتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله. زمين ازموج انفجار مثل گهواره، تكان ميخورد. آسمان جزاير را بجاي ابر دود فرا گرفته ... و هواي جزاير را بجاي اكسيژن، گاز شيميايي. حاج همت پس از هفت شبانه روز بيخوابي، پس از هفت شبانه روز فرماندهي، حالا شده مثل خيمه هاي كه ستونهايش را كشيده باشند. نه توان ايستادن دارد و نه توان نشستن ونه حتي توان گوشي بيسيم به دست گرفتن. حاج همت لب ميجنباند؛ اما صدايش شنيده نميشود. لبهاي او خشكيده، چشمانش گود افتاده. دكتر با تأسف سري تكان داده، ميگويد: «اينطوري فايدهاي ندارد. ما داريم دستي دستي حاج همت را به كشتن ميدهيم. حاجي بايد بستري بشود. چرا متوجه نيستيد؟ آب بدنش خشك شده. چند روزاست هيچي نخورده ...» سيد آرام ميگويد: « خوب، سرُم ديگر وصل كن.» دكتر با ناراحتي ميگويد: « آخر سرُم كه مشكلي را حل نميكند. مگر انسان تا چند روز ميتواند با سرم سرپا بماند؟» سيد كلافه ميگويد:« چاره ديگري نيست. هيچ نيرويي نميتواند حاج همت را راضي به ترك جبهه كند.» دكتر با نگراني ميگويد: « آخر تا كي ؟ » ـ تا وقتي نيرو برسد. ـ اگر نيرو نرسد، چي ؟ سيد بغض آلود ميگويد: «تا وقتي جان در بدن دارد. » ـ خوب به زور ببريمش عقب. ـ حاجي گفته هركسي جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه و مرا شرمنده امام كند، مديون است ... سرپل صراط، جلويش را ميگيرم. دكتر كه كنجكاو شده، ميپرسد: «مگر امام چي گفته ؟ » حاج همت به امام خميني فكر ميكند و كمي جان ميگيرد. سيد هنوز گوشيهاي بيسيم را جلوي دهان او گرفته. همت لب ميجنباند و حرف امام را تكرار ميكند : «جزاير بايد حفظ شود. بچه ها حسينوار بجنگيد. » وقتي صداي همت به منطقه نبرد مخابره ميشود، نيروهاي بيرمق دوباره جان ميگيرند، همه ميگويند؛ نبايد حرف امام زمين بماند. نبايد حاج همت، شرمنده امام شود.



ادامه دارد .....





شهدا را ياد کنيد با ذکر صلوات


التماس دعا
ياعلی