نبايد حرف امام زمين بماند (۲)
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

بسم الله الرحمن الرحيم



سلام به همه دوستان




قبل از هر چيز ۱۵ رجب سالروز وفات پرچمدار نهضت کربلا ، حضرت زينب کبری (س) را به همه شما تسليت ميگم




يه عذر خواهی هم به همه بابت تاخيری که در نوشتن ادامه مطلب شهيد همت پيش اومد بدهکارم که اميدوارم به بزرگواری خودتون ببخشيد و باز هم از همتون ميخوام که تو اين ماه رجب مارو از دعای خيرتون محروم نفرماييد و اما ادامه مطلب :


نبايد حرف امام زمين بماند




.....دکتر سرمي ديگر به دست حاج همت وصل ميكند. سيد با خوشحالي ميگويد: «ممنون حاجي! قربان نفسات. بچه ها جان گرفتند. اگر تا رسيدن نيرو همينطوري با بچه ها حرف بزني، بچه ها مقاومت ميكنند. فقط كافي است صداي نفسهايت را بشنوند! » حاج همت به حرف سيد فكر ميكند: بچه ها جان گرفتند ... فقط كافي است صداي نفسهايت را بشنوند ... . حالا كه صداي نفسهاي حاج همت به بچه ها جان ميدهد، حالا كه به جز صدا، چيز ديگري ندارد كه به كمك بچه ها بفرستد، چرا در اينجا نشسته است؟ چرا كاري نكند كه بچه ها، هم صدايش را بشنوند و هم خودش را از نزديك ببينند ؟ سيد نميداند چه فكرهايي در ذهن حاج همت شكل گرفته؛ تنها ميداند كه حال او از لحظه پيش خيلي بهتر شده؛ چرا كه حالا نيمخيز نشسته و با دقت بيشتري به عكس امام خيره شده است. حاج همت به ياد حرفامام ميافتد، شيلنگ سرم را از دستش ميكشد و ازجا برميخيزد. سيد كه از برخاستن او خوشحال شده، ذوق زده ميپرسد: « حاجي، حالت خوب شده!؟ » دكتر كه انگشت به دهان مانده، ميگويد : « مراقبش باش، نخورد زمين. » سيد درحاليكه دست حاج همت را گرفته، با خوشحالي ميپرسد: «كجا ميخواهي بروي؟ هركاري داري بگو من برايت انجام بدهم. » حاج همت از سنگر فرماندهي خارج ميشود. سيد سايه به سايه همراهي اش ميكند. ـ حاجي: بايست ببينم چي شده ؟ دكتر با كنجكاوي به دنبال آن دو ميرود. سيد، دست حاج همت را ميگيرد و نگه ميدارد. حاج همت، نگاه به چشمان سيد انداخته، بغض آلود ميگويد: «تو را به خدا، بگذار بروم سيد! » سيد كه چيزي از حرفهاي او سر درنمي آورد، ميپرسد : «كجا داري ميروي؟ من نبايد بدانم ؟ » ـ مي روم خط، خدا مرا طلبيده ! چشمان سيد از تعجب ونگراني گرد ميشود. ـ خط، خط براي چي؟ تو فرمانده لشكري. بنشين تو سنگرت فرماندهي كن. » حاج همت سوار موتور ميشود و آن را روشن ميكند. ـ كو لشكر؟ كدام لشكر ؟ ما فقط يك دسته نيرو تو خط داريم. يك دسته نيرو كه فرمانده لشكر نميخواهد. فرمانده دسته ميخواهد. فرمانده دسته هم بايد همراه دسته باشد، نه تو قرارگاه. سيد جوابي براي حاج همت ندارد. تنها كاري كه ميتواند بكند، ايناست كه دواندوان به سنگر برميگردد، يك سلاح مي آورد و عجولانه ميآيد و ترك موتور حاج همت مينشيند. لحظه اي بعد، موتور به تاخت حركت ميكند. لحظاتي بعد گلولهاي آتشين در نزديكي موتور فرود ميآيد. موتور به سمتي پرتاب ميشود و حاج همت و سيد به سمتي ديگر. وقتي دود وغبار فرو مينشيند، لكه هاي خون برزمين جزيره نمايان ميشود. خبر حركت حاج همت به بچه هاي خط مخابره ميشود. بچه ها ديگر سرازپا نميشناسند. ميجنگند و پيش ميروند تا وقتي حاج همت به خط ميرسد، شرمنده او نشوند. خورشيد رفته رفته غروب ميكند و يك لشكر نيروي تازه نفس به خط ميآيد. بچه ها از اينكه شرمنده حاج همت نشده اند؛ از اينكه حاج همت را نزد امام روسفيد كرده و نگذاشته اند حرف امام زمين بماند، خوشحالند؛ اما از انتظار طاقت فرساي او سخت دلگيرند ! يادش گرامی و راهش پر رهرو باد .






شهدا را ياد کنيد با ذکر صلوات


التماس دعا
ياعلی